آدمی است دیگر ........
یک روز حوصله ی هیچ چیز را ندارد دوست دارد خودش را بردارد بریزد دور
تقدیم به او که خودش می داند:
تمام شعر هایم سوز دارد
غم ناگفته ای هر روز دارد
ببین عشقت چه کاری داده دستم
که پشت واژه ها هم قوز دارد
..........
دلم تنگ دل سنگ تو شد باز
صدای قلبم آهنگ تو شد باز
غم و دلواپسی های شبانه
و دنیایی که دلتنگ تو شد باز
.........
همه گفتند اشعارت سیاه است
پر از تکرار اندوهی تباه است
مهم این است با یاد تو باشم
چه فرقی می کند . دل بی گناه است
.........
قبلا رخ یار بوده در جام سبو
امروزه چهار عکس از جهار هوو
این رسم جهان قرن بیستم شده است
من عاشق تو بودم و تو عاشق او
........
تو بازیگر نقش یک دلنوازی
و من نقش منفی شدم توی بازی
گمانم که می خواهی از اتفاقات
برای خودت فیلم هندی بسازی
........
همیشه از تو دورم گوشه ای در کنج زندانت
ولی شادم به امید همین لب های خندانت
گره خورده است دستانت به دور پیکرم امشب
و بختم باز خواهد شد به حرم گرم دستانت
مقداد2 :

گفتی که دلت با دل من هم راز است
عشق آمده و معطل آغاز است
من با همه ی وجود دل بستم به
مهری که شبیه چشم هایت ناز است
........
حوا که تو باش دل من هم آدم
شاید نشود ولی به عشقت کم کم
یک عاشق سر به راه خواهم شد چون
رویای قشنگ من تو را می خواهم
