درباره نویسنده
مقداد تکلوزاده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مقداد تکلوزاده
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • بدجور هوای دل من پاییزی است
  • ۱۳٩٠/٤/۱٠
  • عید 90
  • ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
  • بر باد رفته
  • بنویسید
  • چه بر سرم آمد.....
  • دلتنگی
  • این نیز بگذرد
  • دل رو به زوال
  • سوغات بهشت
  • اصل چهل و چهار
  • ۱۳۸۸/۱/٢٤
  • 88
  • باران
  • من هیچ وقت نفهمیدم که .....
  • روزهای تنهایی
  • ۱۳۸٧/٩/٢۱
  • تقدیم به او که خودش میداند.............
  • ؟؟؟؟؟؟؟
  • مادر
  • تقدیم به او که خودش می داند
  • بدون شرح
  • ۱۳۸٧/۱/٢۳
  • درد دل های یک ...
  • ۱۳۸٦/۱٢/۱
  • دست من نيست
  • دختر کبريت فروش
  • حسرت
  • رسم جدايی
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • مهر ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • تیر ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
دوستان من
  • فقط به رنگ های زيبای پاييز فكرکنيد
  • مثل کسی که کیست
  • پيش بيني زمين لرزه
  • نغمه های پائیزی
  • نيزار ( پیام سیستانی )
  • گاهی به اسمان نگاه کن ( سپيده )
  • خورشيد اشنا
  • زندگی ساده
  • شکيب
  • سلام همنفس روزهای پائیزی( الهام قریشی )
  • بانوی شعرم ( سـیامک رجــــاور )
  • سمفونی تاريکی
  • هرچي بخواي وجود دارد
  • وب نوشته های فاطمه ترابی
  • تپش های عاشقانه ی قلبم ( مسيحا ابوعلی )
  • great-ahoura
  • پس کوچه ( مسعود اکبری راد )
  • گر حـال تو همچـون من آشـفته خـراب است
  • دولت صحبت
  • ... و پائیز زیباترین است
  • رقص در باران ( صفورا )
  • سیاه مشق های یک پست مدرنیست کوچک(مسيحا)
  • پروانه سفید(مهتاب)
  • انجمن مجازی ايران
  • ابلیس کوچک
  • پسا غزل
  • غزل پست مدرن
  • يك جرعه غزل ( نغمه مستشار نظامی )
  • روح تكاني ( فرهاد صفريان )
  • غزل( رضا وعیدی )
  • اقیانوس تا ( امیرحسین نیکزاد )
  • از آلامتو-کشور طلوع خورشيد
  • و ابلیس سجده نکرد...
  • من سارا دختر اردیبهشت هستم
  • پساغزل ۱
  • شب غزل(علی اکبر رشيدی)
  • شاعری که تنها بهانه زندگیش عشق است(پریسا گلی نیا)
  • تا دیار یار راهی نیست ( مرتضی حسينی )
  • واگویه های یک کولی
  • دختر مهربون
  • يک ساعت و نيم سپيد ( امین عمرانی )
  • نقاش درون
  • شنبه هاو خنده ها
  • پری جذامي
  • پریا
  • مردن چقدر حوصله میخواهد
  • شب شعر ( رز )
  • ايوون (حسن صنوبری )
  • آرماچونديا ( ليلا )
  • کاش... ( نسیم )
  • تو اتفاق تازه ای در چشم خيسم ( ازاده بشارتی )
  • نیایشهای شبانه ( فريبا )
  • اشعار عاشقانه من(رضا پارسا)
  • کیمیا(هدی)
  • از همه جا.........
  • ساناز بهشتی
  • اشرف گیلانی
  • یــــــــک ساحـــــــــل پر از شـعـــــر
  • ابوذرپاكروان
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



مرگ يک اتفاق معمولی است
بدجور هوای دل من پاییزی است
نویسنده: مقداد تکلوزاده - ۱۳٩٠/٧/۱٧

آدمی است دیگر ........

یک روز حوصله ی هیچ چیز را ندارد دوست دارد خودش را بردارد بریزد دور

 

تقدیم به او که خودش می داند:

 

تمام شعر هایم سوز دارد

غم ناگفته ای هر روز دارد

ببین عشقت چه کاری داده دستم

که پشت واژه ها هم قوز دارد

..........

دلم تنگ دل سنگ تو شد باز

صدای قلبم آهنگ تو شد باز

غم و دلواپسی های شبانه

و دنیایی که دلتنگ تو شد باز

.........

همه گفتند اشعارت سیاه است

پر از تکرار اندوهی تباه است

مهم این است با یاد تو باشم

چه فرقی می کند . دل بی گناه است

.........

قبلا رخ یار بوده در جام سبو

امروزه چهار عکس از جهار هوو

این رسم جهان قرن بیستم شده است

من عاشق تو بودم و تو عاشق او

........

تو بازیگر نقش یک دلنوازی

و من نقش منفی شدم توی بازی

گمانم که می خواهی از اتفاقات

برای خودت فیلم هندی بسازی

........

همیشه از تو دورم گوشه ای در کنج زندانت

ولی شادم به امید همین لب های خندانت

گره خورده است دستانت به دور پیکرم امشب

و بختم باز خواهد شد به حرم گرم دستانت

 

مقداد2 :

 

گفتی که دلت با دل من هم راز است

عشق آمده و معطل آغاز است

من با همه ی وجود دل بستم به

مهری که شبیه چشم هایت ناز است

........

حوا که تو باش دل من هم آدم

شاید نشود ولی به عشقت کم کم

یک عاشق سر به راه خواهم شد چون

رویای قشنگ من تو را می خواهم 

نظرات ()



 
نویسنده: مقداد تکلوزاده - ۱۳٩٠/٤/۱٠

یه وقتایی اینقدر حالم بده

                    که می پرسم از هر کسی حالت و

                 یه روزایی حس میکنم پشت من

همه شهر می گرده دنبال تو

 

-----------------------

از عشق سرودم و نمی دانستم

دلتنگ تو بودم و نمی دانستم

یک لحظه به خود آمدم و فهمیدم

عاشق شده بودم و نمی دانستم

 

-----------------------

 

برای تو به جرم پای لنگم

دلم می خواست با دنیا بجنگم

ولی بمب غمت ویرانه ام کرد

خدا حافظ گلم عشقم قشنگم

 

--------------------

 

بد جور دلم اسیر بازی شده است

با عشق تو یک خط موازی شده است

این مجرم چشم های تو یک سالی است

با حکم ابد به مرگ راضی شده است

 

--------------------

 

این بار قرار است که دیوانه بمانم

در خلوت خود گوشه ی ویرانه بمانم

هر چند دلت با دل من راه نیامد

زندانی محتاجم و بیگانه بمانم

من مست شراب لب گلگون تو هستم

یک لحظه روا نیست که میخانه بمانم

چشمان تو یک عالم روحانی محض است

کافر بشوم با غم جانانه بمانم

گیسوی پریشان تو امواج خروشان

من غرقه به دریای تو مستانه بمانم

هر روز به امید همان لحظه ی اول

دل بسته ی روییدن این دانه بمانم

نظرات ()



عید 90
نویسنده: مقداد تکلوزاده - ۱۳٩٠/٢/٢

چیزی عوض نمی شه

                              ماییم که دگرگون می شیم

                                                  و گاهی هم

داغون می شیم

 

 

دوریم را خوب از بر می کنی

من دلم تنگ است باور می کنی ؟

در شب تحویل سال نو هنوز

ابر چشمان مرا تر می کنی

  

..............

  

شهر دل من بدون ماتم می شد

یا زلزله ی نگاه تو بم می شد

ای کاش شبیه سال اول یک بار

معجون تو و عشق نصیبم می شد

  

................

  

آرام نمی شود دلم غم دارد

یک بغض فرو خورده ی مبهم دارد

هر چند دلم پر است از دست همه

اما به شما نیاز مبرم دارد

  

...............

  

حوا تو ببین چه کرده ای با آدم

در بند توام اگر چه من آزادم

سخت است که در شهر تو باشم اما

یک لحظه به یاد تو نباشد یادم

  

..............

دلم گرفته از این روزگار بی زارم

به خاطرات بد زندگی گرفتارم

مگر تو لطف کنی رخصتی دهی بانو

اجازه هست بگویم که دوستت دارم؟

.

.

.

چهل روز است دستت توی دستم

نبوده گر چه محتاج تو هستم

ترک خورده است چینی دل من

چهل روز است در حال شکستم

.

.

. 

با خیالات خودت سر می کنی

عاشقم یک فکر دیگر می کنی

من که از چشم تو افتادم ولی

آخرش یک روز باور می کنی

.

.

.

از بس که قشنگ و دلبر و زیبایی

در شهر دلم همیشه تو تنهایی

من معتقدم فرشته ای ، اما نه

تو خالق هر فرشته و رویایی

.

.

.

با این که زمانه بازی اش نامردی است

اما غم تو برای مردن کافی است

در این سفر سه روزه فهمیدم که

دنیای من و تو مثل هم ، دیکر نیست 

.

.

.

حال من مثل روز های بارانی است

مثل شب های سرد و طوفانی است

و به جایی رسیده کارم که

شعر دیگر دوای دردم نیست

نظرات ()



 
نویسنده: مقداد تکلوزاده - ۱۳۸٩/۱۱/۳٠

خدا به من نزدیکه

همون قدر که تو از من دوری

(حسین پناهی)

باید تو را خط می زدم مجبور بودم

من در کتاب عشق تو هاشور بودم

تصمیم سختی بود دل کندن ولی حیف

این آخرین راه است و من معذور بودم

 این بار اول بوده جایت غم نشسته

یعنی که از دیدار رویت دور بودم

این روزها با خاطراتت زنده ام من

آن روزهایی را که من مسرور بودم

تو عازم فردای بهتر بودی اما

من توی دنیای خودم محصور بودم

چشمان تو آیینه ی رویای من بود

اما نمی دیدم عزیزم کور بودم

لب های تو جام شراب هفت ساله

من هم فقط یک خوشه ی انگور بودم

تاثیر خوبی های تو در من اثر کرد

فهمیدم آخر وصله ای نا جور بودم

پایان تلخی داشتیم اما عزیزم

یک لحظه درکم کن ببین مجبور بودم

اگر کسی اون جوری که می خوای دوست نداره

                      این به اون معنا نیست که

با تمام وجود دوست نداره

(گابریل گارسیا مارکز)

این بغض و گلو چه خوب سازش دارند

انـگـار که از غـصـه سـفـارش دارنـد

با درد خودم قدم زنان خواهم رفت

چـشـمـان تـرم خـیـال بـارش دارنـد

و در آخر

با عشق سپرده ام دلم را در بست

به دست کسی که لایق خوبی هست

تقدیر عجیبی است که بعد از یک عمر

رویای من اینجا به حقیقت پیوست

نظرات ()



بر باد رفته
نویسنده: مقداد تکلوزاده - ۱۳۸٩/۱۱/۸

آدم ها خسته نمیشن

                                             اونا فقط گاهی نفس کم میارن

(مرام کارلینو)

 

تمام شب دلم فکر کسی بود

که تنها مونسم در بی کسی بود

شب یلدای هشتاد و نه من

پر از دلتنگی و دلواپسی بود

................................

تقدیر من این بود که حیران باشم

در بند سر زلف تو زندان باشم

این سخت ترین کار جهان است که من

یک عمر بدون تو پریشان باشم

فاصله گرفتن از آدم هایی که دوستشان داریم

بی فایده است

زمان به ما اثبات میکند

که جانشینی برای آنها نیست

تقدیم به او که خودش می داند :

در زلف قشنگ تو که چین می افتد

صیـاد دل من به کمـین می افـتد

من معتقدم که سیب هم می دانست

از جـاذبه ی تـو بر زمـین می افـتد

..........................

تو خالق عشق و بی قراری هستی

پـیـغـمبر گل های بهاری هسـتی

انگار خدا خـودش تراشـیـده تو را

از بس که قشنگ و انحصاری هستی

............................

هر چند که می نخورده ساقی هستیم

از دولت عشق است که باقی هستیم

در فـلـسـفـه ی مـوازی یـک تـقـدیـر

مـا نـقـطـه ی مـبـهـم تـلـاقی هستیم

.............................

بـه سـرم زد کـه دوبـاره بـدهـی آزارم

چـه کـنـم از غـم دوری دلـت سر شـارم

تو که در خواب خوشی کاش که می دانستی

امشب از دست تو و عشق چه حالی دارم

...........................

من با غم دوری تو هم مانوسم

در ظلمت شب به فکر یک فانوسم

رخصت بدهید از همین جا با عشق

لب های پر از مهر تو را می بوسم

آن سوی همه ی دلتنکی ها خدایی هست

که داشتنش

جبران همه ی نداشتن هاست

 

من مانده ام و گلایه ای تکراری

یک بار نشد غم از دلم بر داری

تا سکه یک پول شدم از دستت

این گونه هوای عشقمان را داری ؟

............................

به قول شاعر از دست تو فریاد

از آن روزی که مهرت در دل افتاد

تـمـام هـفـتـه دلـتـنـگ تو بودم

تو یادم را چه آسان بردی از یاد

..............................

تو که دستت به فکر دست ما نیست

بدون تو در این دنیا صفا نیست

تـو کـه یـادی نـکـردی از دل مـا

بازم خوبه که یادت بی وفا نیست

 

نظرات ()



بنویسید
نویسنده: مقداد تکلوزاده - ۱۳۸٩/٧/۱٢

سلام

بی هیچ مقدمه ای شعر :

 

غـم مـن را بـنـویـسـید اگـر بـد بـودم

غافل از مدرسه و مسجد و معبد بودم

بنویسید کسی حال مرا درک نکرد

روز و شب منتظر او که نیامد بودم

بنویسید خدا مونس غم هایم بود

گر چه از دید شما کافر و مرتد بودم

بنویسید نمک گیر شدم از آن پس

من به خال لب یک دوست مقید بودم

بنویسید که در کوچه ی بن بست دلم

شاعر لحظه ی دیدار مجدد بودم

بنویسید که تقدیر امان نامه نداد

با وجودی که در این راه مردد بودم

الغرض قصه همین بود که گفتم اما

روی قبرم بنویسید که ............ بودم

 

...............................

 

هرچند به این حادثه مجبور شدیم

محکوم به این جمله ی مشهور شدیم

لیلی که به مجنون نرسید اما ما

احساس نمی کنی ز هم دور شدیم

 

 

.............................

 

ببین زمانه چه کاری دوباره دستم داد

مرا به دست خدایی که دل نبستم داد

هنوز یاد تو هستم ولی نمی دانی

که غصه خوردن چشمت مرا شکستم داد

 

.................................

 

بیا من رو به دنیا ثابتم کن

و یا فکری به حال طاقتم کن

چرا این پا و اون پا میکنی خوب

بگو دوسم نداری راحتم کن

 

............................

 

اگر هر شب صدایت میکنم من

به دلدارت حسادت میکنم من

دلـت آرام بـاشـد نازنـیـنـم

خیالی نیست عادت می کنم من

 

..........................

 

ببین دنیای ما زنبق ندارد

مرام و معرفت رونق ندارد

کسی حتی جوابم را نمی داد

خدا بر گردن ما حق ندارد ؟

 

نظرات ()



چه بر سرم آمد.....
نویسنده: مقداد تکلوزاده - ۱۳۸٩/٦/۱۱

اگر یادتان ماند و باران گرفت

دعایی به حال بیابان کنید


(من این روزها چیزی از بیابان کم ندارم)


 

هوای شهرمان امشب عجیب است

شبیه اشک مولامان نجیب است

خدایا در شب قدرت ببخشم

تمام شعر ها ام الیجیب است

 

.............................


تقدیم به او که خودش می داند :

 

خاطراتت به خاطرم آمد

عشق هم تا برابرم آمد

می روم قسمت دلم این بود

تا نبینی چه بر سرم آمد


.............................


خورشید چرا گرد قمر می گردد ؟

انگار به دنبال اثر می گردد

من دل خوش این خیال واهی شده ام

او رفته ولی دوباره بر می گردد


...........................


گفتی که همیشه کار تو حرافی است

این ها به خدا آخر بی انصافی است

من زنده به عشق بودم اما مردم

این درد برای هفت پشتم کافی است


...........................


فقط من مانده ام با خاطراتم

من و دلواپسی های دمادم

تو هم بد جور حالم را گرفتی

دلم می پوسد از این عشق کم کم


.............................


و بعد از مدت ها یه غزل :


دوباره ساده بگویم تو که کنار منی

غمی ندارم عزیزم گل بهار منی


من از دریچه ی چشمت به شهر می نگرم

تو تک چراغ درخشان شام تار منی


اجازه هست که مجذوب تو بمانم؟  تا

همیشه از تو بگویم که افتخار منی


هر آن چه را تو بخواهی همان شود بانو

اراده کن که تو آن صاحب اختیار منی


غزل برای تو گفتن چه کار دشواری است

تو شاه بیت غزل های روزگار منی


چه انتهای قشنگی است این که فهمیدم

تو هم به فکر دل زار و بی قرار منی

 

نظرات ()



دلتنگی
نویسنده: مقداد تکلوزاده - ۱۳۸٩/٥/٧

از چشم قشنگ تو که غم می ریزد

دلتـنـگی دنـیا به دلـم می ریزد

لبـخند بزن خدا دلش وا بشود

از غصه ی تو خدا به هم می ریزد

.............................

تبعیدی چشمان تو هستم در خاش

یک لحظه کنار من بمانی ای کاش

تاریکی مطلق است دنیای دلم

در ظلمت شب بیا تو مهتابم باش

.................................

گفته بودم که تو در خاطر من جا داری

رخ زیبا ، قد رعنا ، لب گیرا داری

سمبل پاکی و مهری و خدا می داند

آن چه خوبان همه دارند تو یک جا داری

..............................

فهمیدن حرف دل متد می خواهد

یک راه جدید اگر که شد می خواهد

تهران غم غربت مرا درک نـکرد

این شهر مرا شبیه خود می خواهد

................................

من آزادم که در بندت اسیرم

دلم می خواست دستت را بگیرم

ولی با این شـرایـط نازنینم

بـرو بگـذار با دردم بـمـیـرم

..............................

گرچه گفتم که به یاد تو قناعت کردم

بی تو اما به خدا نیز شکایت کردم

تو دلت خواست که معشوقه نباشی اما

من که بد جور به چشمان تو عادت کردم

..............................

انگار که غم سر شته شد با دل من

وقتی که غم عشق تو شد حاصل من

دنیای عجیبی است خدا می داند

دلتنگ تو ام تو بی خبر از دل من

...................................

از ساز خوش آواز به سوزم آورد

از گرمی عشق تا تموزم آورد

با این که قرارمان از اول این بود

دیدی که جدایی چه به روزم آورد ؟

 

نظرات ()



این نیز بگذرد
نویسنده: مقداد تکلوزاده - ۱۳۸٩/٢/۳۱

سلام

 چند تا شعر به بهانه ی چند ماه غیبت

و یک مشت خاطره

عاشقی یا جـدایی و انـکـار

مانـده بودی سر دو راه انـگار

انتخابت چه حس تلخی داشت

مرگ یک بار و شیونش یک بار

 

......................................

 

دلواپسی و دلبری و دلسردی است

این ها همه ی آنچه تو می آوردی است

مـعـشـوق اگـر تـو باشی ای دلـبـرکـم

من معتقدم که عاشقی بد دردی است

 

.........................................

 

نور آمد و من دوباره تاریک شدم

یک راه به نا کجای باریک شدم

تاریـخ تـولدم بـه مـن می گـویـد

یک سال دگر به مرگ نزدیک شدم

 ...................................

 

گفتی که تو آن یکه سواری انگار

در بـهـمـن مـن اوج بـهـاری انـگـار

تلخ است ولی همیشه می دانستم

یک روده ی راست هم نداری انگار

 

...................................

 

از دور طنـاب چـوب دارش پـیـداسـت

گل داده ولی همیشه خارش پیداست

با ایـن هـمـه من بـدون او می مـیـرم

سالی که نکوست از بهارش پیداست

 

.......................................

عشق است همیشه بینمان در نوسان

شوریدگی ام را تو به آخر برسان

نه ، از سـر خیر تو گـذاشـتم لطفا

آرام بگیـر و لحـظه ای شر نـرسان

...................................

مـغرور تـرین پـرنده دیـشـب پر زد

عشق آمد و یک لحظه به ما هم سر زد

هـر وقت دلم به یـادتان می افتد

مـثـل گـسل زلـزلـه ها می لـرزد

...............................

همیشه یاد تو جاری است بین افکارم

خـدا کنـد که بـمـانی کنار من یـارم

غنیمت است برایم بگویمت امسال

تـولـد تــو مـبـارک و دوسـتــت دارم

 

 

 

 

نظرات ()



دل رو به زوال
نویسنده: مقداد تکلوزاده - ۱۳۸۸/۱۱/٢

دوباره اومدم

ببخشید مثل همیشه تلخم

این شعر ها مثل داروهای تلخ می مونه

                                                    یه جورایی سوپاپ اطمینان دلمه

                                                                               که منفجر نشه

گفتند دل رو به زوالی دارد

دیوانه شده فکر و خیالی دارد

اما همه ی شهر نمی فهمیدند

مجذوب شما شدن چه حالی دارد

....................................

..........................

...............

........

...

.

یک لحظه سکوت کن کنارم مقداد

تا پی ببری به حال زارم مقداد

این راه که می روی به ترکستان است

من حوصله ی تو را ندارم مقداد

.........................................

..............................

...................

..........

...

.

بدون شرح و توضیح :

زیر باران قدم زدم شاید

شهر تهران تو را به من بدهد

شاید این بغض چند ساله ی من

مثل باران به مرگ تن بدهد

زیر باران قدم زدم شاید

چشم هایم دوباره تر بشود

سهم من از نبودنت این بود

باز هم عازم سفر بشود

زیر باران قدم زدم دیدم

بین باران و چتر یک جنگ است

و به این نکته می رسم اینجا

آسمان دائما همین رنگ است

من به آغوش تو چه محتاجم

مثل یک بچه بین لولوها

کمکم کن فقط تو می فهمی

درد غول چراغ جادو را

سنگ فرش پیاده رو دیشب

با قدم های من ترک برداشت

رنگ های پریده ی مردم

ترس را توی سینه ام می کاشت

و به این راز ساده پی بردم

زندگی اتفاق مشکوکی است

مردم شهرمان گمان کردند

آدمی یک عروسک کوکی است

زیر باران قدم زدم شاید

شهر کرمان تو را به من بدهد

اشک هایم امان نمی دادند

کاش باران تو را به من بدهد

.......................................

..............................

....................

..........

...

.

از خودش بیشتر از جن و پری می ترسد

مثل یک بچه که از نا پدری می ترسد

غرق شد گوشه ی دریاچه ی بی رحم سوال

مثل یک پیر که از بی خبری می ترسد

"از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود"

یک نفر گفت که از در به دری می ترسد

تازگی ها به هوای تو پریشان شده است

روز و شب باز به شکل دگری می ترسد

در دلش ماند شبیه همه باشد اما

تازه فهمید که از بی خطری می ترسد

خنده دار است گرفتار حقیقت بشوی

و نفهمی که درخت از تبری می ترسد

قصه های همه ی شهر بر این منوال است

آدم از قفل شدن پشت دری می ترسد

٩/١٠/٨٨

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »